شبکه چهار - 28 آذر 1404

"دوباره اندیشیدن" و دشمنانش (۲) (نسبت فرهنگ، سیاست و معرفت)

روز "پژوهش" - روز وحدت حوزه و دانشگاه - دانشگاه امیرکبیر - ۱۳۹۱

بسم‌الله الرحمن الرحیم

یک هسته مرکزیِ قابل تعریف است. چون این یک اسم محترمانه است، آن را ایندیویژوالیسم و فردگرایی معنا می‌کنند؛ اما این موضوع در واقع، فردیت نفسانی یا نفسانیت است. هسته لیبرالیسم، فردیت و فردانیت نیست. فردیت چیز بدی نیست و تعریف‌های مختلفی دارد. یک طرف فردیت، شخصیت الهی و طرف دیگر آن، نفسانیت حیوانی است. هر دوی این‌ها فردیت هستند. آزادی و اصالت آزادی؛ بله این سخن درستی است. منتها آزادی چه چیزی است؟ و آزادی از چه چیزی است؟ آزادی در لیبرالیسم، آزادیِ نفس است. آزادی در اسلام، آزادی از نفس است. آزادی در اسلام، آزادیِ نفس نیست، بلکه آزادی از نفس است. نقطه شروع این‌ها با هم فرق می‌کند. هر دو گروه واژه آزادی را به کار می‌برند. منظور لیبرال از آزادی، آزادیِ نفس است. منظور مسلمان از آزادی، آزادی از نفس است. این موضوع از اینجا شروع می‌شود؛ البته در اینجا تمام نمی‌شود.

آزادی‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز آزادی از نفس دیگران هستند. آزادی از نفس خود، همان وارستگی، آزادی و آزادگی اخلاقی است. سپس آزادی از نفس دیگران مطرح می‌شود؛ زیرا نفس آن‌ها نیز طاغوت است. این‌گونه نیست که نفس جناب عالی به بنده فرمان بدهد و من باید اطاعت بکنم. استبداد، دیکتاتوری، طاغوت، دیکتاتوری فردی، دیکتاتوری اقلیت، دیکتاتوری حزب، دیکتاتوری صنف و دیکتاتوری اکثریت، همگی نفسانیت هستند.

در جنگ شرق و غرب در مدرنیته غرب، نفسانیت به دو دسته تقسیم شد. این جنگ، جنگِ دو تعبیر از نفسانیت بود. لیبرالیسم نفسانیت فردی و سوسیالیسم نفسانیت جمعی است. جریان‌های ایندیویژوال، کالکتیویست و سوسیالیست در تعریف از علم با یکدیگر تعارضی ندارند. شما بروید و ببینید که معرفت‌شناسی این‌ها در ریشه یکی است. معرفت‌شناسی آن‌ها مادی است. تعریف آن‌ها از انسان و از نفس نیز تعارض ذاتی و جوهری ندارد. آن‌ها در برخی از جزئیات و نسخه‌هایی که نوشتند، با هم اختلاف کردند؛ ولی سوسیالیسم و سرمایه‌داری هر دو بر پایه اصالت نفس بودند.

اصالت نفس فردی و اصالت نفس جمعی؛ این را می‌توان گفت. منتهی در اینجا دو نکته وجود دارد. نکته اول این است که کسانی که در طی این چند قرن تا امروز به عنوان لیبرال و نئولیبرال سخن گفتند، اولاً خود آن‌ها تا آخر به تعریف‌هایی که از علم ارائه کردند، ملتزم نماندند. نکته دوم این است که اظهارنظرهایی که آن‌ها در عرصه‌های مختلفِ شناختِ نظری و عملی کردند، انسجام نداشته است و تعارض‌های زیادی دارد. مثلاً در معرفت‌شناسی از علم تعریفی ارائه می‌دهد، سپس در انسان‌شناسی و روان‌شناسی سخنی می‌گوید که اصلاً با آن تعریف متعارض است. ولی هر دو سخن در کتاب یک نفر موجود است. او نیز یکی از غول‌های این جریان است و این یک تناقض است. حرفی که شما در سیاست زدید، این با آن حرفی که در معرفت‌شناسی زدید، سازگار نیست. این موضوع در بسیاری از موارد این‌گونه است.

بنابراین مشکل اول، عدم التزام به لوازم هر تعریف از علم است که بسیاری از آن‌ها ملتزم نیستند. مشکل دوم، موضوع انسجام است. غیر از التزام عملی، انسجام نظری نیز در بسیاری از اظهارنظرها وجود ندارد. در یک کتاب، نویسنده در فصل اول سخنی می‌گوید و در فصل هشتم در حوزه‌ای دیگر مطالبی را بیان می‌کند که با فصل اول قابل جمع نیست؛ بنابراین پاسخگویی وجود ندارد. ما راجع به یک مفهوم با مصادیق متعارض بحث می‌کنیم و شما به تعریف واحدی دست پیدا نکردید.

برخی از مفسرانِ مطرحِ لیبرالیسم در دنیا گفتند که اگر ما لیبرالیسم را تعریف نکنیم، بهتر است؛ زیرا به محض تعریف، دچار دقت می‌شود و سپس بخشی از مزایای اجتماعی خود را از دست می‌دهد. وقتی شما مجبور می‌شوید دقیق تعریف کنید، منافعی را از دست می‌دهید؛ زیرا برخی منافع اجتماعی در عدم وضوح وجود دارد. برای مثال، شما کمتر می‌بینید که اصلاح‌طلب و اصول‌گرا تعریف‌های واضح و دقیقی از مبانی، شعارها و اهداف خود ارائه دهند. خط قرمزهای شما کجا است؟ خط قرمز شما در اقتصاد کجا است؟ خط قرمزهای شما در بانکداری، در تعلیم و تربیت، در رسانه، در اخلاق سیاسی، در عدالت‌خواهی، در دستگاه قضایی، در قانون‌گذاری و در مالیات‌گیری کجا است؟ آن‌ها خط قرمزهای خود را درست بیان نمی‌کنند. آیا می‌دانید چرا؟ یک علت، بی‌سوادی است. برخی از آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند چه می‌گویند. علت دوم که مهم‌تر است، این است که اگر شما مجبور شوید شفاف سخن بگویید، پس از آن باید پاسخگو باشید. بهتر است تعریف نشود. تا زمانی که اصلاح‌طلبی، اصول‌گرایی و ارزش‌گرایی تعریف نمی‌شود، می‌توانید نان بخورید! اما آن لحظه‌ای که بخواهید تعریف دقیق بکنید، خود را محدود می‌کنید. آن‌وقت شما باید پاسخگو باشید و آن منافع و مزایا از دست می‌روند. لذا پیشنهاد بسیاری از افراد این بود که اصلاً اجازه دهیم لیبرالیسم در هاله بماند و این ابهام به لیبرالیسم کمک نمی‌کند، اما به لیبرالیست کمک می‌کند. می‌گفتند اگر برای تو آبی نمی‌شود، برای من نانی می‌شود. این موضوع به لیبرالیسم کمک نمی‌کند، اما به لیبرالیست کمک می‌کند. این موضوع به اصلاحات و به اصول‌گرایی کمک نمی‌کند، اما به کسانی که در این صحنه‌ها هستند، کمک می‌کند. هرچه مبهم‌تر و خطابه‌وارتر سخن بگویید، کش‌دار صحبت بکنید، با طعنه و کنایه حرف بزنید و هرچه ژورنالیستی‌تر و مبهم‌تر باشید بهتر است. این‌ها خدمت به ساحت لیبرالیسم است. عبارات کش‌دار به کار می‌روند و آن‌گاه ایده‌ها خصلت تفسیری و تبلیغی پیدا می‌کنند. دیگر آن‌ها خصلت علمی ندارند و به درد جوسازی می‌خورند.

یک مقداری از این ابهام نیز به سیر فکری معکوسی برمی‌گردد که ریش‌سفیدهای بعضی از جریان‌ها، مثل همین جریان لیبرالیسم که داریم عرض می‌کنیم، طی کرده‌اند. من به خاطر همین عدم انسجام، می‌گویم جریان نمی‌گویم مکتب. مکتب لیبرالیسم وجود ندارد. یک مکتب لیبرالیسم واحد نیست؛ همان‌طور که یک مکتب سوسیالیسم هم نیست. این‌ها جریان‌های مختلفی هستند. این موضوع به آن سیر فکری معکوسی برمی‌گردد که آن‌ها در دو سه قرن اخیر طی کردند. مثلاً حرف‌ها خیلی غیر قابل جمع شده است.

شما ببینید که از جان لاک، آدام اسمیت، بنتام، الکسی دوتوکویل و استوارت میل تا فردریش فون هایک، پوپر و فوکویاما، همه این‌ها را به اصطلاح یک خط ممتد تئوریسین‌ها و آتشباری تئوریک لیبرال سرمایه‌داری می‌نامند که از قرن هفدهم تا امروز هستند. همین آثار مکتوبی را که از این افراد موجود است، مقابل خود بگذارید تا ببینید که چقدر تناقض در آن‌ها وجود دارد. بقیه موارد به کنار، فقط در تعریف علم ببینید چقدر تناقض دارند در حالی که همه این افراد به یک شکل در ذیل جریان تجربه‌گرایی تعریف می‌شوند. تعریف علم چیست؟ آن‌ها با مسئله به ‌صورت تجربه‌گرایانه مواجه می‌شوند.

واقعاً کدام خط ممتد فکری را می‌توان تعقیب کرد که سلسله آن از قرن هفدهم تا امروز در جایی قطع نشده باشد و شما بتوانید بگویید این واقعاً ادامه آن است؟ شما این را به ما نشان بدهید تا ما حرف‌های خود را پس بگیریم. در مورد این که پاسخ این سؤال چیست، چند فرضیه در اینجا قابل بحث است که برخی مطرح و بعداً نقض شده‌اند.

من خودم حالا یک پیشنهاد اصلی و برجسته‌تر در این حوزه به ذهن من می‌رسد که البته فرصت نیست و جای آن در این جلسه نیست. من واقعاً پیشنهادی دارم برای این که چگونه می‌توان نظریه‌پردازانی را که خود را متعلق به یک جریان می‌دانند و برچسب می‌زنند، پاسخگو کرد و از آن‌ها انسجام طلبید.

شما نام هربرت اسپنسر را در حوزه جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی شنیده‌اید؛ افتخار ایشان این بود که اصلاً کتاب نمی‌خواند. این خیلی جالب است؛ درباره او گفتند که من به کتابخانه‌اش رفتم و دیدم اصلاً در کتابخانه‌اش هیچ کتاب به درد بخوری نیست. کتاب هیچ فیلسوفی در آنجا نیست. ایشان از پدران و نظریه‌پردازان درجه اول جامعه‌شناسی انگلیسی است! هنوز هم حرف‌های او در کتاب‌های دانشگاه‌های ما مرجع و مأخذ است و مانند وحی منزل حرف‌های او را می‌خوانند! او نظریه‌پرداز یک نظام صنعتی و بروکرات است. ایشان کتاب نمی‌خواند؛ او ژورنالیست و روزنامه‌نگار بود و کتاب هم نمی‌خواند. از او پرسیدند که شما چگونه کتاب نمی‌خوانید؟ گفت برای بهداشت مغزی؛ او گفت که برای بهداشت مغزی نه کانت خواندم، نه هگل خواندم و نه مارکس خواندم؛ من اصلاً با این‌ها کاری ندارم. ایشان نیز تعریفی از علم ارائه دادند که متعلق به همین جریان دانسته می‌شود. این آدم سخنگوی برجسته لیبرالیسم قرن نوزدهم در عرصه‌های متعددی، از جمله عرصه اقتصاد و نظریه‌پردازی برای صنعت بوده است.

آثار جرمی بنتام را ببینید؛ او پدرِ نظریه‌پردازیِ اصالتِ سود در حوزه اقتصاد و سیاست و مبنای اصالت لذت در اخلاق است. اندیشه‌های بازاری آدام اسمیت و اندیشه‌های کسانی که شما نام آن‌ها را نشنیده‌اید، وجود دارد؛ ولی جان لاک نود درصدِ حرف‌های خود را از آن‌ها گرفته است. به خصوص در تعریف علم، که این‌ها الآن در تاریخ فلسفه به نام جان لاک ثبت شده است، اصلاً متعلق به او نیست. او همان کاری را می‌کند که مارکس با گذشتگان خود انجام می‌دهد. مثلاً افرادی مانند ژوزف پریستلی و ریچارد پرایس کسانی هستند که بسیاری از نظریاتی که به نام جان لاک در حوزه‌های تعریف علم، معرفت‌شناسی و جامعه مدنی نوشته شده است، سخنان آن‌ها است. کسی نام این افراد را نشنیده است؛ جان لاک سخنان این‌ها را با هم ترکیب کرده و دیگر به نام ایشان ثبت شده است. او به این سخنان لحن رادیکال داده و آن‌ها را مونتاژ کرده است.

از حقوق طبیعیِ رقیق شده جان لاک تا پوزیتیویسم حقوقیِ دوآتشه برخی لیبرال‌های قرن نوزدهم، فاصله بسیاری است. ولی همه این‌ها خود را متعلق به یک مکتب اعلام کردند؛ یعنی زیر یک پرچم سینه زدند. ولی این‌ها واقعاً زیر یک چتر تئوریک قرار نمی‌گیرند. تعریف آن‌ها از علم متفاوت است. در حوزه حقوق بشر، از حقوق طبیعی که دکارت و امثال او گفتند تا حقوق طبیعی که روسو، لاک و کانت مطرح می‌کنند، نام همگی حقوق طبیعی است. هر کدام از این‌ها نیز بر تعریفی از علم مبتنی است. تعریف لاک، کانت، هگل و روسو از علم، اصلاً شبیه یکدیگر نیست؛ این‌ها همه با هم متفاوت هستند و در برخی جاها کاملاً با یکدیگر تضاد دارند. ولی همه این‌ها را تحت عنوان علم مدرن برچسب می‌زنند و نام‌گذاری می‌کنند. تناقض‌های این‌ها هنوز حل نشده است.

بسیاری از عناصر اصلی و مطرح لیبرالیسم اصلاً متعلق به لیبرال‌ها نبوده است. این‌ها از تفکر غیر لیبرال وارد شده و سپس به نام لیبرالیسم ثبت شده است. مثلاً بسیاری از نظریات معرفتی و اخلاقی که اکنون آن‌ها را به نام لیبرالیسم معرفتی و اخلاقی و تعریف لیبرال از علم می‌شمارند، سخنان کسی است که اصلاً لیبرال نیست، بلکه ضد لیبرال است؛ یعنی توماس هابز. توماس هابز در دنیای تئوری سیاسی و نظریه قدرت، در طبقه‌بندی لیبرال‌ها قرار نمی‌گیرد. او از پدران توتالیتاریسم شمرده شده است. کتاب مشهور ایشان به نام «لِویاتان» که به معنای اژدها و غول است، دارد از دولت مطلقه مدرن دفاع می‌کند. رساله «لِویاتانِ» او، تئوریِ تبدیل دولت به هیولا است. او پدر توتالیتاریسم مدرن غرب است. ولی دیرپاترین و غالب‌ترین مبانیِ انسان‌شناسی و معرفت‌شناسیِ لیبرال، متعلق به ایشان است. این سخنِ او است که انسان یک حیوان منفرد، مادی و لذت‌جو است. قافیه‌اش هم درست شد دیگه!

برخی می‌گفتند تا ما می‌خواهیم بحث آزادی را مطرح کنیم، سریع آن را به همجنس‌بازی می‌چسبانند. چه کسی آن سخنان را گفته است؟ شما این دیالوگ را دیده‌اید که در این ده- بیست سال اخیر بارها تکرار شده است. او جواب می‌دهد که این موضوع چه ربطی داشت؟ من از آزادی سیاسی و اقتصادی سخن می‌گویم و تو آن را به آزادی‌های جنسی بردی و مبتذل کردی. سخن کدام‌یک از این دو نفر درست است؟ اگر شما از بعد سیاسی و ژورنالیستیِ آن بگذرید و به مسئله منطقی- فلسفی نگاه کنید، متوجه خواهید شد که اگر کسانی آمدند و مثلاً نظریه امیال طبیعی را که نظریه‌ای در حوزه علم‌النفس و انسان‌شناسی و مبنای یک فلسفه اخلاق لذت‌جوی مادی و لیبرال است، مطرح کردند، اگر کسی نظریه پدران لیبرالیسم را در حوزه امیال طبیعی پذیرفت و بعد نفهمید که این نظریه با یک تعریف خاص از علم شروع شده است، دچار مشکل می‌شود.

جان لاک علم و نفس را چطور تعریف می‌کند؟ اگر ما نفهمیم که نظریه امیال طبیعی بر تمام رفتار بشر و آن نحوه ارتباطی که بین نفس با عقل در حوزه معرفت‌شناسی و روان‌شناسی برقرار می‌کند، و اگر ندانیم که اصلاً تعریف لیبرال از نفس، عقل، علم و حس چیست، و به دقت به لوازم منطقی آن نیندیشیم، متوجه نمی‌شویم که چگونه از تعریف دموکراسی و تعریف منشأ دولت و مسئولیت دولت، تا مقوله ارجحیت اقتصاد بازار سرمایه‌داری، تا آزادی ارتداد، یعنی حق ارتداد در رأس حقوق بشر و آزادی همجنس‌بازی، همگی امتداد یک فکر هستند. او این موضوع را متوجه نمی‌شود. منتهی چون همه قبح این یکی را می‌فهمند، هیچ‌کس حاضر نیست بگوید بله، من از آزادی همجنس‌بازی دفاع می‌کنم. او قبح این موضوع را می‌فهمد و خوشبختانه هنوز در این جامعه آن‌قدر مدرن و سوپرمدرن نشده‌اند که بگویند این‌ها دگرباشی است. زیرا در غرب نام این‌ها دگرباشی است؛ دگراندیشی و دگرباشی مطرح است. ما حق و باطل نداریم، بلکه دگرباش و دگراندیش داریم. این نیز یک تعریفی از علم است؛ یعنی وقتی شما با تعریفی از علم که به نفی علم منجر می‌شود پیش بروید، روشن است که دیگر درست و غلط و حق و باطل ندارید. در عرصه نظر و در عرصه عمل نیز دیگر عدل و ظلم ندارید؛ بلکه اندیشه‌های متکثر و رفتارهای متکثر دارید. آن ‌وقت آن فردی هم که فلان فساد را انجام می‌دهد، عمل او فساد نیست. فساد و صلاحی وجود ندارد و معروف و منکر دروغ است. با یک تعریف خاص از علم، دیگر شما معروف و منکر ندارید. هیچ ‌چیزی منکر نیست و همه‌ چیز معروف است؛ معروفِ هر کسی متعلق به خودش است و معروف‌ها شخصی هستند. منکری هم وجود ندارد. منکرِ شما، معروفِ او است و معروفِ او، منکرِ شما است و بالعکس؛ دیگر معروف و منکر کجا بوده است؟

ببینید، با یک تعریف خاص از علم، دیگر امر به معروف و نهی از منکر معنایی ندارد. صلاح و فساد، عدل و ظلم و تکامل معنوی نیز معنایی ندارند. درست است یا نه؟ با تعریفی خاص از علم، انحطاط و تکامل معنوی و اخلاقی معنا ندارد؛ بلکه اخلاق‌های متفاوتی وجود دارد. مگر معیار سود و لذت و آزادی نفس نیست؟ خب این آزادی نفس در حوزه دموکراسی لائیک خیلی قبحی ندارد. اما همین مقوله در حوزه روان‌شناسی و فلسفه اخلاق مطرح شود، با همان منطق، زنای محصنه نیز بد نخواهد بود. این نتیجه همان منطق است چطور در آنجا بدتان می‌آید، اما در اینجا بدتان نمی‌آید؟ منطق همان است و یکی است. اگر شما این منطق و این چرتکه را پذیرفتید، می‌توانید تا انتهای آن بروید. اگر پذیرفتید که می‌توان نظام سیاسی، اقتصادی و حقوق بشری را بر اساس نفسانیت فردی یا جمعی تشکیل داد و مبنای آن وحی و عقلانیت برهانی نیست، آن‌ وقت می‌گویید ما جلوه‌های مختلفی از نفسانیت بشر داریم که یکی از آن‌ها سوسیالیسم، دیگری لیبرالیسم، دیگری فاشیسم، یکی مذهب بنیادگرا و دیگری مذهب سنتی است؛ پس کار خودتان را بکنید. اگر شما به لحاظ منطقِ حقوقِ بشری پذیرفتید که چون تعریف من از علم این است که نمی‌توان در حوزه اخلاق و حقوق داوری علمی کرد، چون از نظر بنده، علم کلاً نسبی باشد، هیچ نوع داوری امکان‌پذیر نیست و امکان یقین وجود ندارد. یا اگر شخص دیگری بگوید از نظر من علم فقط تجربی و پوزیتیویستی است و هیچ مفهوم غیرمحسوسی را علمی نمی‌دانم. اگر شما مفاهیم نامحسوس را علمی نمی‌دانید، روشن است که اخلاق علم نیست؛ اخلاق چون محسوس نیست، غیرعلمی است. وحی نیز غیرعلمی است؛ زیرا نبوت و وحی نیز محسوس نیستند. آخرت، خدا، شریعت، واجب و حرام نیز غیرعلمی هستند. زیرا قرار بر این شد که تعریف شما از علم، پوزیتیویستی باشد؛ یعنی آنچه محسوس، مادی و لذت‌بخش است. ما این‌ها را می‌پذیریم و درک می‌کنیم؛ ما لذت، سود و تجربه را می‌فهمیم. و هر شخصی نیز لذت، سود و تجربه شخصی خود را دارد. لذا نتیجه تجربه‌گرایی افراطی، حتماً نسبی‌گرایی افراطی و شکاکیت خواهد شد؛ زیرا پس از آن هر کسی می‌گوید که اگر لذت، سود و تجربه معیار است، لذت، سود و تجربه هر شخصی برای خود او معیار است. لذت، سود و تجربه جناب‌عالی که برای من معیار نیست. حتماً تجربه‌گرایی افراطی بلافاصله نتیجه قطعی آن به سمت شکاکیت می‌رود. لذا جالب است که نظریه‌پرداز مدرن تجربه‌گرایی افراطی، همان نظریه‌پرداز شکاکیت در عرصه ماورای تجربه و حتی تجربه است؛ یعنی خود «دیوید هیوم». لذا او می‌گوید که ما اخلاق را فقط بر اساس عواطف و احساسات می‌توانیم معنا کنیم، نه بر اساس فضیلت و رذیلت؛ زیرا فضیلت و رذیلت محسوس نیستند، راست هم می‌گوید.

تقریباً روشن شد که چرا هر تعریفی از علم، در اخلاق، حقوق، اقتصاد، سیاست و مجموعاً در تمدن‌سازی چه آثاری دارد؟ اگر کسی نفهمد که میان لیبرال دموکراسی، اقتصاد سرمایه‌داری، حق هم‌جنس‌بازی و آزادی ارتداد، یک امتداد منطقی وجود دارد و همه این‌ها بر یک تعریف خاص از علم استوار شده‌اند. این‌ها بر یک تعریف خاص از اخلاق، یک معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی، سعادت‌شناسی و فرجام‌شناسی خاصی استوار هستند. اگر این موضوع را متوجه نشویم، حتماً نخواهیم فهمید که چرا این مسائل را به یکدیگر ربط می‌دهید؟ علت آن است که این مسائل به هم مربوط هستند و شما متوجه نمی‌شوید. شما درک نمی‌کنید که این‌ها با هم ارتباط دارند. منتهی اگر شما در اینجا مجوزی صادر کردید، ممکن است بگویید که من اکنون نمی‌خواهم از این مجوز آن استفاده را ببرم، بلکه می‌خواهم این استفاده را بکنم. ولی نیت جناب‌عالی مهم نیست؛ مهم این است که این مجوز، هم مجوز این کار و هم مجوز آن کار است. منشأ آن نیز به تعریفی بازمی‌گردد که شما از علم ارائه داده‌اید.

پس یک ارتباط وثیق منطقی میان تعریف علم با تمام این ابعاد دیگر وجود دارد. کسی که این‌ها را درک نکند، فلسفه نمی‌فهمد و مفاهیم را به درستی با یکدیگر مرتبط نمی‌سازد. اگر در نقد نظریه لیبرالیستی، آزادی یا دموکراسی، خطر مشروع شدن مفاسد اخلاقی در این اندیشه مطرح شد و یک عده‌ای به صورت عوامانه یا عوام‌فریبانه گفتند که دموکراسی و آزادی چه ربطی به مفاسد اخلاقی دارد، این افراد یا تجاهل کرده‌اند یا متوجه نبوده‌اند که اگر شما مردم‌سالاری و آزادی را به جای استدلال دینی، با استدلال سکولاریستی، با استدلال نفسانی یا همان آزادیِ نفسانیتِ بشر پذیرفتید؛ اگر حقوق بشر و مشروعیت حکومت را مستند کردید نه به وحی و عقل، مشیت خدا و مصلحت بشر، بلکه به مبادی سکولار لذت و سود بشر، جمهوریت یا مشروطیت را مستند کردید، اگر تعریفی از علم ارائه کردید که باعث قطع رابطه اخلاق با شریعت شد، عملاً و منطقاً جاده را برای مشروعیت کثیف‌ترین مناسبات غیراخلاقی که خودتان نیز حاضر به دفاع از آن‌ها نیستید، صاف کرده‌اید؛ زیرا با این منطق آن‌ها را نیز پذیرفته‌اید و این موضوع تا آنجا کش می‌آید! مهم این است که شما اجازه داده‌اید این اتفاق بیفتد و دیگر مانع منطقی یا اخلاقی بر سر راه آن وجود ندارد.

این موضوع هم مستند به همان «آزادی انتخاب» و همان «حق مطلق جستجوی لذت و منافع فردی» یا «حق مطلق انتخاب» است. اگر این حق مطلق انتخاب را پذیرفتید و گفتید که هر کسی به لحاظ تشریعی حق مطلق انتخاب دارد؛ که البته به لحاظ تکوینی نیز مطلق نیست و در چارچوب قواعد تکوین است. اگر به لحاظ تشریعی با این تعریف از معرفت گفتید که حق و باطل قابل تشخیص، تفکیک و داوری نیستند و با این تعریف از علم، مرز عدالت و ظلم دیگر مشخص نیست؛ و اگر بگویید چون با این تعریف از علم اعم از تعریف پوزیتیویستی، مدرن، پست‌مدرن، نسبی‌گرا یا شکاک، مرز حق، باطل، معروف، منکر، عدل و ظلم دیگر معلوم نیست. در آن صورت، عملاً این آزادی و حق مطلق انتخاب تا همه‌جا و همه‌چیز قابل توسعه و تعمیم است و در حوزه اخلاق تا زنای با محارم پیش می‌آید! در حوزه اقتصاد تا غارت سرمایه‌داری پیش می‌آید که در آن، یک اقلیت یک درصدی آن‌قدر بخورند تا بترکند و 99 درصد دیگر از گرسنگی می‌میرند؛ و پنجاه ملت جهان را بروید غارت کنید و مدام در دنیا جنگ به راه بیندازید تا آن‌ها را غارت کنید؛ همه این‌ها از آن منطق بیرون می‌آیند.

میان لیبرالیسم و امپریالیسم نسبتی برقرار است. منتهی می‌دانید چرا لیبرالیسم در غرب طنین روشنفکرانه و حقوق بشری پیدا کرد؟ چرا مارکسیسم در جایی طنین انقلابی، آزادی‌خواهانه و طرفداری از زحمت‌کشان و چپِ ضد سرمایه‌داری را مطرح کرد؟ اما تمدن مارکسیستی و تمدن لیبرالی که تشکیل می‌شوند، به کثیف‌ترین تمدن‌های تاریخ بشر تبدیل می‌گردند؛ آن‌ها بیشترین جنگ‌ها، خون‌ریزی‌ها و غارت‌ها را علیه ملت‌های دیگر انجام می‌دهند و یک نظام‌هایی کاملاً طبقاتی در جامعه خود تشکیل می‌دهند؟ برای این که وقتی شما در چپ یا راست مدرنیته تعریفی از علم ارائه کردید و بر اساس آن، تعریفی از اخلاق و حقوق داشتید، مجوزی برای شما پیدا شد که با آن مجوز و با آن سلاح، در جایی می‌توانید کار خوبی هم انجام دهید. اما این مجوز برای آن کارهای بد است؛ وقتی این را پذیرفتید، لوازم آن نیز وجود دارد؛ یعنی درست است که لیبرالیسم به شما اجازه می‌دهد که آتوریته سلطان را نپذیری. اما به گونه‌ای به نبرد با آتوریته سلطان، فئودالیته یا نظام کلیسا رفته است که با آن منطق، می‌توان با هر آتوریته‌ای خارج از نفسانیت بشر مبارزه کرد که از جمله با نبوت نیز می‌توان به مبارزه پرداخت.

درست است که سوسیالیسم از حقوق توده و عموم در برابر حقوق سرمایه‌دار دفاع کرد، اما پرسش این است که با چه استدلالی دفاع کردید؟ نوع استدلال شما مهم است؛ ما هم آن حرف لیبرال و این سخن سوسیالیسم و کمونیسم را قبول داریم. آنچه را قبول نداریم، این است که شما با چه استدلالی این سخن را بیان می‌کنید؟ شما با آن معرفت‌شناسی و تعریفی که از علم، حقوق و اخلاق داشتید، به خود مجوز دادید که به جنگ سرمایه‌داری و دولت بروید؛ با همان مجوز می‌توانید به جنگ مطلق دین نیز بروید. اما مهم این است که شما از لحاظ علم‌شناسی، معرفت‌شناسی و فلسفه حقوق و اخلاق، به گونه‌ای به مجوز نظری و عملی برای دفاع از توده‌ها و آزادی فرد مسلح شوید و وارد صحنه شوید که با این سلاح، یک مرتبه این تیغ شما ریشه اخلاق را نزند، ریشه نبوت و عدالت را هم نزند. این یک چهره لیبرالیسم بود و این هم چهره دیگر همان موجود است. کمونیسم و فاشیسم نیز همین‌گونه بودند. مگر فاشیست‌ها، حالا فاشیست‌ها چون شکست خورده‌اند دیگر سخنان زیبای خود را نمی‌گویند، سخنان زیبای لیبرال‌ها و کمونیست‌ها را می‌گفتند. بعد کمونیست‌ها شکست خوردند، دیگر سخنان زیبای آن‌ها را نمی‌گویند بلکه سخنان زشت آن‌ها را می‌گویند و الا شما برو در آثار مارکسیست‌ها و فاشیست‌ها مراجعه کنید، ببینید که چقدر سخنان قوی و پذیرفتنی در آن‌ها وجود دارد؛ همان‌گونه که در سخنان لیبرالیست‌ها نیز آمیخته‌ای از سخنان درست و غلط وجود دارد. نسبت این‌ها باید با یکدیگر روشن شود.

جریان‌های روشنفکر لائیک اشکالی را به بعضی از جریان‌های روشنفکر به اصطلاح دینی ما وارد می‌کنند که در همین دهه گذشته، سکولاریسم را با ادبیات مذهبی در ایران رایج کردند. آن‌ها به این افراد اشکال می‌کردند که شما نفاق می‌ورزید و مفاهیم سکولار را از ما دزدیده‌اید و به آن‌ها لعاب دینی زده‌اید و در دهه هفتاد، آن‌ها را به جوانان مسلمان در ایران غالب کرده‌اید. و حتی در دولت نفوذ کردید و بخشی از حاکمیت، یعنی دولت و مجلس را در دهه هفتاد در اختیار گرفتید، اما به لوازم آن ملتزم نشدید!

اتفاقاً در اینجا، این جریان‌های لائیک در این مورد خاص، نسبت به این جریان‌های التقاطی درست‌تر و صادقانه‌تر سخن می‌گویند. سخن آن‌ها این است که شما یا منطق ما، یعنی لائیسیته و سکولاریسم را نپذیرید، یا اگر پذیرفتید، تمام لوازم آن را هم بپذیرید. التزام به یک شیء، التزام به لوازم آن است. در تعریفی که ما لائیک‌ها در غرب از علم، اخلاق، حقوق بشر و آزادی داریم، حتماً این تعریف از آزادی دیگر با تقوا، جهاد با نفس، حدود الهی، شریعت، عدالت و فضیلت سازگار نیست و تمام این موارد در آن تعریف بی‌معنا هستند. اگر در معرفت‌شناسی و فلسفه علم، تعریف ما از علم را پذیرفتید؛ یعنی علم پوزیتیویستی یا علم با تفسیر پوزیتیویستی که فقط تجربه است. یا اکنون تجربه به شکل‌های مختلف دیگر مطرح است؛ زمانی می‌گفتند «اثبات تجربی»، بعد گفتند که هیچ چیز را نمی‌توان اثبات تجربی کرد بهتر است بگوییم «تأیید تجربی»، بعد پرسیدند که تأیید تجربی چگونه احراز می‌شود؟ گفتند تأیید هم نمی‌توان کرد، بعد گفتند «ابطال‌پذیری تجربی» را ملاک قرار بدهیم؛ عقب‌نشینی‌ها همین‌طور ادامه یافت تا حالا به اینجا رسیده است که اصلاً مرز میان علم و غیرعلم دیگر روشن نیست. آن‌ها به این افراد می‌گویند حالا هر یک از این تعاریف غیراسلامی از علم را پذیرفتید، باید به لوازم آن تن بدهید – درست هم می‌گویند - با تعریف پوزیتیویستی از علم، آیا وحی علم به شمار می‌رود یا خیر؟ دیگر وحی علم و آگاهی نیست، بلکه مالیخولیا است. با تعریف نسبی‌گرا از علم و معرفت، دیگر نبوت معنایی ندارد. با تعریف لیبرال سرمایه‌داری از آزادی و حقوق بشر که مبتنی بر اصالت نفس و اصالت لذت است، دیگر تقوا معنایی ندارد. شما چگونه می‌توانید هم آن سخن را بگویید و هم بگویید که ما مذهبی هستیم و نوع دینی آن هستیم؟ البته من روشنفکری دینی را به معنای دیگری می‌پذیرم و قبول دارم و ما شدیداً به آن نیاز داریم. روشنفکر دینی به این مفهوم که مضامین اسلامی را در دوره‌های مختلف به زبان عصر خود بازخوانی کند. به این معنا، ما حتماً به شدت به روشنفکری دینی نیاز داریم و بسیار هم کم داریم و مشکلات بسیاری در این زمینه وجود دارد.

بخشی از آن در جنبه استنباط دین است که همان اجتهاد است؛ منتهی نه اجتهاد مصطلح حوزوی که به قول حضرت امام (ره) لازم است اما برای نظام‌سازی کافی نیست؛ این اجتهاد، فقه منفعل است. ما یک فقه فعال و یک فقه منفعل داریم و اجتهاد نیز به دو نوع فعال و منفعل تقسیم می‌شود. اجتهاد هدف‌دار و اجتهاد سرگردان داریم؛ که ما تا حدود زیادی دچار اجتهاد سرگردان هستیم. هر کسی جزئی را برای خود همین‌جوری برمی‌دارد.

نظام فکری که یک تمدن‌سازی و نظام‌سازی است، از تعریف علم، اخلاق و حقوق شروع می‌شود و تا شریعت، که شریعت شامل فقه عبادی، فردی، جمعی، اجتماعی، ابعاد اقتصادی و سیاسی، فقه خانواده و غیره ادامه می‌یابد؛ و باید مدام این‌ها را با مشکلات روز و با مسائل بیرونی بسنجید. اصلاً فقه برای حل مشکلات بیرونی است نه برای حل مشکلات ذهنی؛ فقه، علمِ استنباطِ تکلیفِ شرعیِ مؤمنینِ واقعیِ کفِ خیابان است که با مشکلات و پرسش‌های واقعی در سبک زندگی خود مواجه هستند. آن فقه فعال و همان اجتهادی است که ائمه «علیهم‌السلام» خواسته‌اند. تکلیف این‌ها باید روشن شود.

تعریف اسلامی از علم ممکن است واحد نباشد؛ در برخی جاها محکمات وجود دارد و در برخی جاها بحث و گفتگو مطرح است. به هر حال مشائیان درباره علم به گونه‌ای سخن می‌گویند، اشراقیان نظریه‌ای دارند و صدراییان نیز نظریه خود را دارند. دیگرانی نیز هستند و برخی متکلمین بحث‌های دیگری را مطرح می‌کنند؛ این تکثر و اختلاف نظر ایرادی ندارد. برخی با استناد به بعضی آیات و روایات، درباره تعریف علم بحث‌هایی مطرح می‌کنند و برخی دیگر آن تفسیر را قبول ندارند و سخن دیگری می‌گویند؛ این ایرادی ندارد، اما جاده یکی است و همه در این جاده به آن سمت حرکت می‌کنیم. اما گاهی شما جاده را تغییر می‌دهید؛ پوزیتیویسم به معنای تغییر جاده و مسیر است. می‌گوید که در این جاده حرکت کنید؛ در آن جاده هم میان نظریه‌پردازان علم اختلاف نظر وجود دارد. گاهی نیز در جاده نسبی‌گرایی افراطی و شکاکیت می‌افتید؛ این‌ها جاده‌های مختلفی هستند. تعریف علم در حوزه و دانشگاه ما باید در جاده معرفت‌شناسی اسلامی قرار گیرد. حالا در این جاده دوندگان و ماشین‌های متعددی حضور دارند؛ یکی تند و دیگری کُند می‌رود، هر کدام در یک لاین هستند؛ ولی مبدأ، غایت و کلیاتِ قواعدِ کار روشن است. اختلاف نظر مانند اختلاف میان دو شیمی‌دان یا فیزیک‌دان ایرادی ندارد؛ حتماً میان دو معرفت‌شناس مسلمان نیز اختلاف پیش می‌آید و باید هم چنین باشد، اشکالی ندارد. در تفسیر قرآن نیز اختلاف پیش می‌آید، چه برسد به این که بخواهیم مطالبی را از خودمان بیان کنیم. در حوزه علم‌شناسی و معرفت‌شناسی، جاده را به درستی ترسیم کنید. آیا می‌خواهیم در این حوزه، در اتوبانِ معرفت‌شناسیِ نسبی‌گرایِ شکاک، تحت عنوان پست‌مدرن و جریان‌های مختلف آن، اظهارنظر کنیم یا می‌خواهید در اتوبان تجربه‌گرایی افراطی، اتوبان کارتزین‌ها که تقریباً در غرب منسوخ شده‌اند، یا در اتوبان کانتی و نوکانتی حرکت کنید؟ یا این که می‌خواهید در اتوبان معرفت‌شناسی اسلامی که عرض کردم از «یقین» شروع می‌شود، حرکت کنید؟ معرفت‌شناسی اسلامی، یقین و برهان را تئوریزه می‌کند و به «بدیهی» ارجاع می‌دهد؛ بدیهیات آن هم تحمیلی نیستند که بگویید این‌ها تعبدی هستند. بلکه بدیهیات را تفسیر می‌کنند که چگونه شکل می‌گیرند؟ این‌ها را بپذیرید، آن وقت این‌ها اثر خود را تا آن تعریف فساد، منکر، عدالت و ظلم می‌گذارد. بر اساس آن مبنا، می‌توانید بگویید که هر کسی ارزش‌های خود را دارد و حق انتخاب فرد بر اساس منافع، غرایز، لذت‌ها و تجربیات خود او مطلق است. در آن منطق، هر کسی ارزش‌های خود را می‌سازد و ارزش‌های هر شخصی برای خودش در آن منطق محترم است؛ حتی مسئولیت مدنی، اجتماعی و قانون‌پذیری هم به رضایت فردی مستند می‌شود و شخص می‌گوید من به این شرط قانون را می‌پذیرم که موجب ارضای نفس من می‌شود نه به این خاطر که ارزشی بیرون از من وجود دارد و من باید در برابر آن حق، تمکین کنم و تسلیم باشم! تکلیف هم در آن منطق مادی که در آن، علم، اخلاق، حقوق و مسئولیت تعریف مادی پیدا کرده‌اند، باید تحت‌الشعاع امیال و منافع من تعریف شود. در این صورت حتی تکلیف هم منشأ مادی پیدا می‌کند و تابع منافع و لذایذ من و ما می‌شود.

در این منطق، مشروعیت الهی و تکلیف الهی معنا ندارد. آن‌ها درست می‌گویند. شما این دعوا را در سیاست مشاهده می‌کنید که می‌پرسند: «آیا ولایت انتصابی است یا انتخابی؟». اگر انتخابی است، آیا انتخاب ملاک شرعی داشته باشد یا انتخاب ملاک سکولار داشته باشد؟ گمان کرده‌اید این دعوا اتفاقی است؟ هرگز اتفاقی نیست؛ این‌ها مبانی معرفت‌شناختی دارند و شامل دو تعریف از علم، حقوق، اخلاق و دین هستند.

مشروعیت الهی و تکلیف الهی در این معرفت‌شناسی مادی معنا ندارد. مشروعیت با حذف شریعت الهی، محدود به آرای بشری می‌شود و مفاهیمی مانند مدارا، تساهل، تسامح و حریم خصوصی وسیعی پدید می‌آیند. در نظام سرمایه‌داری غرب، حریم خصوصی تقریباً حریم عمومی را منتفی کرده است و حتی خیابان نیز حریم خصوصی شده است! دیگر معلوم نیست حریم عمومی کجاست؟ در آن منطق، همه مفاهیم فردی می‌شوند. حتی مفاهیم و نهادهای اجتماعی مانند حزب، جامعه مدنی، NGO، دموکراسی و قرارداد اجتماعی، همه تحت سایه امیال فردی و نفسانیت تعریف می‌شوند. قانون، دولت، حتی می‌گویند شر لازم است. آن‌ها درباره دولت می‌گویند: «دولت شرّ لازم است». چرا شرّ است؟ برای این که می‌خواهد در برابر نفسانیت من آتوریته درست کند!. اما چرا لازم است؟ زیرا اگر نباشد، باز هم نفسانیت ما صدمه می‌خورد. یعنی هم شرارت و شر بودن آن و هم ضرورت و لزوم آن، به خاطر نفسانیت من است. هر دو به اینجا باز می‌گردد.

شما ببینید دین در این تعریف چگونه است؟ این‌ها مانند کمونیست‌ها دین را انکار نمی‌کنند، بلکه می‌گویند: «دین در چارچوب نفس باشد». حتی دین در چارچوب نفس نفس است. می‌گوید من دین را قبول دارم، منتهی با قرائت و تفسیر خودم؛ و دین انسانی، آن دینی است که من می‌پسندم و لذایذ و منافع من را تأمین می‌کند. آری، کلیسا و مسجد گاهی آرامش‌بخش هستند و اگر برای استرس شما خوب است و اگر مانند قرص‌های مسکّن عمل می‌کند، ما با دین مشکلی نداریم باشد خوب است. اما اگر قرار است کارکرد آن فراتر از سیمان جامعه، یا تلطیف اخلاق فردی یا حفظ انسجام خانواده باشد و بخواهد برای من واجب و حرام تعیین کند و به من بگوید جهاد با نفس، تقوا، انفاق، ایثار، جهاد، شهادت، گذشت، فداکاری و کنترل نفس، آن وقت این دین سنتی است که ما با این دین کاری نداریم. ما دین مدرن و حتی پست‌مدرن می‌خواهیم؛ چون دین پست‌مدرن نرمش خمیر آن بیشتر است! چون دین مدرن جنبه مادی غلیظی داشت، اما دین پست‌مدرن معنویت نفسانی آن غلیظ شده نه معنویت الهی آن، سابجکتویته نفسانی.

با این تعریف از علم، آزادی بر عدالت مقدم است و آزادی در چارچوب عدالت تعریف نمی‌شود. آزادی، همان آزادیِ نفس است. آزادی بر شریعت مقدم است. می‌گوید: آن شرع را وقتی خودم دوست دارم، روزه می‌گیرم و وقتی دوست ندارم، نمی‌گیرم. اگر مایل بودی، حجاب داشته باش و اگر مایل نبودی، نداشته باش. دین انسانی و دین مدرن، دینِ آزاد است؛ زیرا هدف و معیار، نفسانیت، لذت و تجربه توست. در اینجا معیار، سعادت نیست؛ چون سعادت که محسوس نیست. در پست‌مدرن هم که سعادت نسبی و من‌درآوردی شد.

آزادی بر فضیلت، حقیقت، عقل و شرع مقدم است. چرا عقل و شرع هم نفی نمی‌شوند؟ مشروط و وتو می‌شوند با لذایذ و منافع؛ باشند ولی در خدمت ما باشند و خادم ما باشند. قانون و دولت چی؟ آن‌ها هم باشند آن‌ها هم شرّ لازم هستند، باید حداقلی باشند. البته این را روی کاغذ حداقلی می‌گویند، و الا بیرون، خودشان هم در عمل، دولت‌های آن‌ها حداکثری هستند و اصلاً حداقلی نیستند. این یکی از کلاه هایی است که بر سر ما گذاشته‌اند. گمان کرده ایم آن‌ها لیبرال هستند و کمونیست‌ها توتالیتر بوده‌اند. مطلقاً چنین چیزی نبوده است؛ یعنی اکنون توتالیتریسمی که در جهان سرمایه‌داری است، کمونیست‌ها عرضه نداشتند آن را اعمال کنند؛ نه این که نمی‌خواستند، بلکه توانایی آن را نداشتند. الآن در زندگی اجتماعی و شهروندی، حریم عمومی وجود ندارد همه‌جا حریم خصوصی است. اما از لحاظ اعمال حاکمیت، حریم خصوصی وجود ندارد همه‌جا حریم دولت و حکومت است. الآن از ایمیل و ارتباطات تا رفت‌وآمد شما، همه ‌چیز کاملاً تحت کنترل است. کجا کمونیست‌ها یا فاشیست‌ها توانایی چنین کنترلی را داشتند؟ آن‌ها از دیوار آهنین سخن می‌گفتند، اما این‌ها دیوار آهنینِ فولادینِ نامرئی دارند.

می‌گویند در شهر لندن چندین میلیون دوربین وجود دارد؛ به گونه‌ای که هر فردی از خانه‌اش خارج می‌شود تا به محل کار یا خانه دوستش برسد، هر روز می‌توانند بفهمند که او در چه ساعتی از خانه‌اش خارج شده و به کجا رفته است. توتالیتریسم غیر از این چیست؟ تمام ایمیل‌ها بررسی می‌شوند. طرف می‌گوید حتی وقتی به دستشویی می‌روم، امنیت ندارم که کنترل می‌شوم یا خیر. ولی روی کاغذ، این سخنان زده شده است. لذا می‌گویند در حوزه اخلاق، واقعاً لیبرال تا انتها هستند؛ یعنی لیبرالیسم جنسی و لیبرالیسم اخلاقی. اما در سیاست، لیبرالیسمِ صددرصد کنترل شده حاکم است. محال است که خارج از این چندتا فراکسیونی که در جهان حکومت می‌کنند و مدام قدرت را دست به دست می‌کنند، این‌ها دوتا حزب نیستند دوتا فراکسیون یک حزب هستند و آن حزبِ سرمایه‌داری است. محال است که از کنترل این‌ها خارج بشود و اجازه بدهند دیگرانی بیایند در توزیع قدرت دخالت بکنند.

عرض کردم که در غرب همه به این نوع آزادی و انسان‌شناسی معتقد نبودند؛ ما منتقدین قوی در خود غرب داریم که در برابر این تعریف از علم و آزادی ایستاده‌اند. آن‌ها منتقدان بسیار قوی و محترمی هستند که متأسفانه آثار آن‌ها کمتر ترجمه شده است. بهترین نقدها به غرب، از موضع غربی در خود غرب انجام شده است. کسی از موضع غربی در ایران، بهتر از برخی غربی‌ها مانند هایدگر و دیگران به غرب انتقاد نکرده است. منتهی ما باید از موضع اسلام به غرب نقد بکنیم، نه از موضع غرب به خود غرب نقد کنیم. ما موضع معرفت‌شناختی، اخلاقی، حقوقی و به خصوص علم‌شناسی اسلامی داریم.

در حوزه غیردینیِ حقوق بشر هم، آن آزادی که بر اساس آن سخن می‌گویند، تمام کسانی که قائل به حقوق بشر سکولار هستند، خودشان با یکدیگر هزارجور تعارض دارند. این‌ها را باید روشن کنیم که هر کدام باز به یک معرفت‌شناسی برمی‌گردد.

آزادی که بر اساس حقوق طبیعی در آثار "جان لاک" آمده و به نوع خاصی از قرارداد اجتماعی منجر شده است، با آن آزادی که بر اساس فایده‌گرایی و منافع فردی توسط امثال "استوارت میل" و "بنتام" توجیه شد و به نظریه مصلحت‌گرایی رسید، و با آن آزادی که بر اساس نظریات کانتی در حوزه تعریف علم، اخلاق و معرفت‌شناسی طراحی شد و به نظریه دولت عقلانی با تعریف خاص خود رسید، این‌ها با هم کاملاً متفاوت هستند.

ما باید بتوانیم این‌ها را به درستی در حوزه و دانشگاه، در این کرسی‌ها و در بحث‌های مستمر بشناسیم و با هم مقابله و بررسی بکنیم. همه این‌ها نقاط قوت و ضعف دارند. ما با تمام مکاتب غرب و شرق نقاط اشتراک و نقاط اختلاف داریم. این‌ها باید روشن شود. ما باید خودمان را به رسمیت بشناسیم. مطالعات دقیق اسلامی، مطالعات عقلی و نقلی اسلام، یک اقیانوس هم وسیع و هم عمیق، از معارف عقلی و نقلی در اختیار اسلام و به خصوص که از تعریف علم و معرفت‌شناسی شروع می‌شود تا فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه سیاست، فلسفه اقتصاد، تا تعلیم و تربیت و نظام‌سازی، تا تعریف رسانه، هنر، سینما و تکنولوژی ادامه می‌یابد. اغلب این اقیانوس را کسی در دوره جدید نرفته تور بیندازد و ماهی صید کند. متفکران بزرگ در دوره‌های قبل به اقتضای زمانه و مشکلات و مسائل خودشان کار کردند. ولی در این دوره جدید، ما واقعاً ظلم کردیم؛ ما در کنار اقیانوس هستیم و داریم از تشنگی می‌میریم. چون دانشگاه ما دارالترجمه است؛ ترجمه می‌خوانند و به یکدیگر مدرک می‌دهند. حوزه هم نسخه‌خوانی است. این که بنشینیم این‌ها را کنار هم بگذاریم و با شرایط بیرون تطبیق دهیم، انجام نمی‌شود. فقه می‌گوید با مکلف واقعی کاری ندارد، و فلسفه می‌گوید، به مسائل واقعی کاری ندارد. این که جواب آن‌ها را تطبیق بده، استنباط کن، اجتهاد کن و این‌ها را به هم متصل کن.

دوستانی داشتم که آن‌ها در سطوح عالی فلسفه و عرفان درس می‌خواندند و واقعاً هم ملا بودند. ولی بحث‌هایی را که ترجمه می‌شد می‌خواندند، نمی‌فهمیدند که این‌ها جواب همین‌ها است. هم این‌ها را می‌خواند و هم در جلسه فردی که به آمریکا فرار کرده و آن موقع به قم می‌آمد و جلساتی داشتیم، شرکت می‌کرد و سخنان او را تأیید می‌کردند؛ در حالی که در آن درس‌ها هم ملا بودند. بعد به او می‌گفتم شما تخصص عجیبی دارید که این‌ها را خوب می‌خوانی و تدریس می‌کنی، این‌ها را هم گوش می‌کنی و نمی‌فهمی که این‌ها با یکدیگر تناقض دارند. مثلاً نفهمد که این سخن، نفی نبوت است. چون برخی از این آقایان به قم می‌آمدند و بحث‌هایی می‌کردند که در نهایت نفی نبوت، قرآن و اسلام بود! به او گفتم فهمیدی معنی این حرف‌ها چه بود؟ این بود. گفت نه آقا، شما بدبین هستید! به مؤمن سوءظن نداشته باشید! این به خیالش جلسه روضه است! سوء ظن به مؤمن نداشته باشید. به او گفتم چه ربطی به سوءظن، حسن‌ظن، مؤمن و کافر دارد؟ من بحث طلبگی و علمی می‌کنم. بعد گفت یعنی شما می‌فرمایید ایشان معاد و نبوت را قبول ندارد؟ گفتم من نمی‌فرمایم، خودش همین الان این را فرمود. شما متوجه نشدید. گفت نه آقا، ایشان وجوهات می‌دهد؛ همین الان این‌جا آمده به گفته ضمیمه جدید رساله آقا آمده؟ گفتم عمو! این اصل نبوت را قبول ندارد، چگونه ولایت مرجع تقلید را قبول دارد؟ دارد بازی‌ات می‌دهد! و بازی‌شان هم دادند و آن‌ها عمله و اکره معمم همین‌ها شدند.

خب ما باید بفهمیم؛ نمی‌شود که ما مطالعات وسیع اسلامی داشته باشیم، اما از سوی دیگر نفهمیم ارتباط آن با مفاهیم اسلامی چیست. این که بله من از نظر شرعی مقلد فلان آقا هستم، اما در حوزه فلسفه علم هم مقلد ویتگنشتاین هستم! خب این‌جوری که نمی‌شود؛ بالاخره یا فلسفه علم ویتگنشتاین درست است یا غلط است. اگر درست است، دیگر چگونه شما از پیامبر، اخلاق و این حرف‌ها سخن می‌گویید؟ یا این درست است یا آن؛ نمی‌شود که هر دو درست باشند. گفت نه، اخلاقاً برای این که به هیچ‌ کس اهانت نشود، اخلاقاً همه‌اش درست است.

سؤال: آیا شما مشکل اساسی را در فقه منفعل می‌بینید؟

پاسخ استاد: قرار بود ما اشاره کنیم به نسبت تعریف علم با تأثیر آن در نظام‌سازی، در اقتصاد، سیاست، حقوق، اخلاق، تعلیم و تربیت. می‌فرمایند مشکلی ما داریم آیا بیشتر در همان فقه منفعل در حوزه است؟ می‌فرمایند مشکل در حوزه است یا در دانشکده‌های علوم اجتماعی؟ در هر دو جاست. منتهی دو نوع مشکل وجود دارد. بسیاری از مسائلی که تحت عنوان فقه نظام‌ساز مطرح می‌شود، یعنی نظام حقوقی که می‌خواهد جامعه دینی بسازد و سبک زندگیِ جمعیِ دینی ایجاد کند، بسیاری از آن‌ها مشترک با همان مسائلی است که در کتاب‌های علوم اجتماعی مطرح می‌شود. حالا آن بُعد تجربی و ریاضی آن را کاری ندارم؛ مثلاً این که کاهش عرضه باعث ازدیاد تقاضا می‌شود، این دیگر اسلامی و غیراسلامی ندارد. البته باز هم فرق می‌کند؛ همین هم در کدام جامعه باشد؟ بنده جامعه‌ای را دیدم و جمعی را دیدم که هرچند عرضه کمتر می‌شد، تقاضا بیشتر نمی‌شد. یعنی در منطقه و در جمع بچه‌ها، هرچند غذا کمتر می‌دادند، این‌گونه نبود که حرص بچه‌ها برای غذا بیشتر شود؛ اتفاقاً وقتی غذا می‌آمد، باز هم می‌دیدید تقاضا کمتر می‌شد یعنی عرضه کمتر می‌شد تقاضا هم کمتر می‌شد. ما این را هم دیدیم که خلاف این قوانین است که ما می‌گوییم. نیاز کمتر نمی‌شد اما تقاضا کمتر می‌شد. ضمن این که بگوییم در جامعه طبیعی و غریزیِ عادی، وقتی عرضه کم می‌شود تقاضا زیاد است و اگر عرضه زیاد شود تقاضا کم می‌شود و نسبتی با هم دارند. این موضوع به عنوان یک پدیده واقعی ربطی به فقه ندارد. فقه چه کار می‌کند؟ فقه باید به موضوع واقعی و به خصلت‌های واقعی توجه کند و به نقطه آرمانی هم توجه کند. فقه باید ببیند در نظام‌سازی چه کار ابداعی و تأسیسیِ حقوقی و چه کار امضایی و غیر تأسیسیِ حقوقی باید انجام دهد؛ و چه کاری نباید انجام دهد؟ جلوی رشد چه پدیده‌های ارادیِ بشری را می‌تواند و باید گرفت و چگونه و تا چه حد؟ و کجا را نباید گرفت؟ یک تعاملی میان علوم انسانی و فقه و اصول وجود دارد. در واقع بخش تجربی علوم انسانی که سکولاریستی نیست.

کسانی که فکر می‌کنند عقل و تجربه سکولار است، معرفت‌شناسی اسلامی را درک نمی‌کنند. عقل و تجربه سکولار نیست؛ اگر مطلبی در نقل نبود و عقل با برهان آن را اثبات کرد، نباید بگویید که این یک مقوله سکولار شده است. خیر؛ منتهی این که چه چیزی عقلی است و چگونه اثبات می‌شود، قواعد اثبات عقلی باید رعایت شود.

خب آن بخش تجربی- ریاضی که سکولار نیست. آن بخش ایدئولوژیکی که القائات مارکسیستی، لیبرالیستی یا اگزیستانسیالیستی و... تحت عنوان این مباحث وارد علوم اجتماعی و علوم انسانی شده است، مثلاً دیدگاه رفتارگراها مانند واتسون؛ او رسماً می‌گوید رفتارشناسی انسان یک الگو دارد و آن رفتارشناسی حیوان است. این جمله صریح این آقا است. او اصلاً خود را و دیگران را حیوان تعریف می‌کند. او می‌گوید: «همگی حیوان هستیم». او اولین فرمول روان‌شناسی را از رفتارشناسی حیوانات استنباط کرده و نوشته است. او می‌گوید دیدم موش و میمون این کار را کردند، بسمه تعالی پس انسان این است – تازه بسمه تعالی را من گفتم خودش نگفته بود – خب ما به یک تعاملی در حوزه علوم اجتماعی و انسانی با مباحث فقهی نیاز داریم. فقط هم فقه نیست؛ اخلاق، کلام، مباحثی در حوزه عرفان نظری و عملی، قرآن و احادیث ما که یک اقیانوس عظیمی هستند. من از داخل حوزه مشهد و قم دارم با شما حرف می‌زنم. به نظر بنده خودِ حوزه هنوز نمی‌داند چه ذخیره‌ای در اختیار دارد. به لحاظ همین ساختن آموزه‌هایی در سبک زندگی، منتهی با برخورد عاقلانه با روایات؛ رفتن با عقل به سوی روایات، نه منهای عقل. چون برخی بدون عقل به سراغ آیه و روایت می‌روند، در حالی که باید با عقل خود بروی. در این کار یک تعاملی وجود دارد. در تمام این بیست- سی سالی که مدام وحدت حوزه و دانشگاه گفته می‌شود، مراد همین است. البته این کار انجام شده، 10- 20 سال است شروع شده و قدم‌های مهمی برداشته شده است. من مکرر مقالات و کتاب‌های جدیدی را که در قم، تهران و جاهای دیگر چاپ می‌شود، تقریباً در پنج- شش حوزه مشاهده می‌کنم. تقریباً کتاب و مقاله‌ای نیست که نوشته بشود و چاپ بشود و یا اجمالاً یا تفصیلاً نبینم. اصلاً کار من همین است. انصافاً مقالات و کتاب‌های خوبی در حوزه‌های مختلف علوم انسانی و اجتماعی و تعامل آن با فقه، اخلاق، تفسیر، حدیث، فلسفه، عرفان و کلام اسلامی منتشر می‌شود که من مطمئن هستم در کل جهان اسلام برخی از این‌ها برای اولین بار دارد نوشته می‌شود. چون ما دانشگاه‌های کشورهای دیگر را هم دیده‌ایم؛ از مالزی و اندونزی تا ترکیه، تا خارطوم سودان و تا بوسنی، من دانشگاه‌های مسلمانان را دیده‌ام و در رشته‌های علوم اجتماعی و انسانی با استاد و دانشجوی آن‌ها صحبت کرده‌ام. واقعاً بعضی مقالات و کتاب‌هایی که الآن در ایران توسط طلاب و دانشجویان مسلمان ما نوشته می‌شود، که در هیچ نقطه‌ای از جهان اسلام تولید نمی‌شود. یعنی واقعاً ما خط مقدم هستیم. من این را بگویم که امیدوار بشویم. منتهی نسبت به تهدیدهایی که علیه ما است، نسبت به این کار انبوهی که غرب دارد انجام می‌دهد، و نسبت به نیازهایی که برای تمدن‌سازی و جامعه‌سازیِ ما وجود دارد، عقب هستیم. این تعامل میان آن دوتاست. خب ببخشید.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha